خداحافظ

سلام به تمامی دوستان مهربونم

تا یه مدتی بعلت گرفتاری از خدمتون مرخص و در تلاش برای آمدن و دیدنتون

از همگی ممنونم و دلتنگ همگی خواهم شد ..........

برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه ست ...

آسمان را هوسه بوسه زدن بر خاک است ؛ باران بهونه ست ...

می آیم ؛ کی نمی دانم

                                      خداحافظ .........

  

نویسنده : amir ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦

سخنی با يار

با سلام به دوستان مهربانم

مطلب ایبار من سخنی  در مورد یار ؛ یا همدم ؛ یا مونس ؛ یا عزیزترین کس به ما می باشد

معناهای زیادی می توان از این کلمه ها بدست آورد ؛ می توان این یار هر کسی تو زندگی شما باشد

بخونید و نظر بدهید

می خواهم تا آخر دنیا با تو باشم

و با تو در پاییزان ؛ کسادی عشق را رونقی بخشم

فرصتی یافته ام تا در شب شعر قلبت ؛ شعر نو تلاوت کنم

گاهی می شود پاییز بود ولی ؛ لهجه ای بهاری داشت

گاهی می شود به جای گفتن های مصنوعی ؛ سکوتی طبیعی داشت

تنها اگر تو بخواهی

تنها اگر فرصتی یابم

می خواهم تا خدا با تو باشم

می خواهم برای تمامیت غصه هایت شانه باشم

اگر چه در زبان نمی اید ولیکن ؛ بهار را تا پایان

و پایان را تا آغاز با تو مرور خواهم کرد

برای غصه هایت تکیه گاه خواهم بود

و نه ترسی از باران

و نه ترسی از طوفان ؛ مرا باعث لرزش نمی کند

آری می خواهم برایت کسی باشم

برای همه لحظات با تو بودن

خود را بی رنگ بی رنگ کرده ام

وبا لبخندی پاره ؛ و قلبی فرو خورده ؛ به گدایی نگاهت نشسته ام

آخر دیگر از این همه ؛ نخواندنها و رفتنها و ماندنها و نخواندنها

خسته ام

باور کن می خواهم برایت کسی باشم

باور کن ....................

منو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی ؛ نه تو هنوزم اینجایی

  

نویسنده : amir ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦

ای دوست

سلام به دوستان مهربونم ..

و ممنون از شماها که هميشه منو شرمنده کرديد ..

مطلب اينبار من در مورد دوست يا به قولی دوستان است ..

ای دوست

رهروی گفت : قضا اين بود و من سوزاندم مترسک تقدير را ..

ای اصيل تر از آدم ؛ بايد به اوج انسان رسيد ..

ای بالنده معرفت ؛ بايد به عمق انسان رسيد ..

ای دوست

من در اوهام نيمه شب

گريز تو را از جوانی ديده ام

طراوت را گنج شمار ای دوست

که ميراث پدرانمان را در راه ديده ام ..

ای دوست

بايد که شوريد بر شوريدگی ها

بايد بر آشفت بر آشفتگی ها

بايد رهيد از دلی که از او می رهد مهر

بايد رست از عشقی که در دل معشوق نروست ..

ای دوست

ياد داری چون راز می گفتيم بهم :

مردانه بايد ناز ليلا را کشيد

بنگر !! ليلا از صدای سکه ها مدهوش است ..

ای دوست

بيا تا کمی هم دردی کش رفاقت های خويش

کمی هم دردکش زخمهای بيستون و تيشه فرسوده فرهاد باشيم ..

ای دوست

آن چيز که از شکوه ؛ رنگی دارد

شوکت از عشق و کين دارد

اعتدال بتی از تو نمی سازد

بزرگان ؛ شعار اعتدال سر دادند و خود

از فرط عشق ؛ عاقبت جان دادند ..

ای دوست

درد تو در سواليست که به کسی مربوط نيست

هم درديم ای دوست ..هم درد يم

ما از برهوت سايه ها و اوهام

به گلستان تعاريف خواهيم رسيد .

آری ما سر به سماع نداده ايم

که اهريمن می نوازد ساز را

ما از تيرگی های تلخ نيمه شب

به زلال شيرين آفتاب می رسيم ........

برق می زندم عقل

                  آتش می زندم عشق

                                     خاک می کندم هستی ............ 

  
نویسنده : amir ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

دنبال تو می گردم

سلام به دوستان خوب و مهربونم

اميدوارم سال خوبی را پشت سر گذاشته و روزهای خوبی را در سال جدید آغاز کرده باشید

شايد دوستانی در سال گذشته گمشده ای داشته باشند که در سال جديد آنرا پيدا کنند!!!!!!!!

آيا شما هم پی گمشده ای می گرديد؟؟؟ پيداش کردید يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                       گمشده ای که در پی گمشده ای  می گردد...

دنبال تو می گردم

در آن سحری؛ که در جاده ها ؛ عاشقی پی معشوقه اش می گردد .

                 در آن شبی؛ که در خيابانها؛ اواره ای پی سر پناهی می گردد .

من هم دنبال تو می گردم

بر آستان کويری که در آن چوپانی

                                          مايوس دنبال علف زار می گردد .

در آسمان مه آلودی که ؛ در آن گمشده ای

                                                       پی ستاره قطب می گردد .

من هم دنبال تو می گردم

آنسوی تاريخ که ؛ در آن عاشقی 

                                          پی وفای معشوقه اش می گردد

اينسوی گورستانی که در آن زنی

                                           پی گور جگر گوشه اش می گردد

من هم دنبال تو می گردم .

 

من چون ره گذری که؛ در تابوت ياس

                                            آرام بر دوش خاطره ها می گذرد .

چون قمار بازی که ؛ نمی داند از غم پاک باختن

                                                            از کجا می گذرد .

من هم دنبال تو می گردم

من چون نيمه شبی که آرام از سکوت برهوت می گذرد

مثل جانی که آهسته از کالبد يک رو به مرگ می گذرد 

خويشتن را در وجود تو گم کرده

                                        به جستجوی تو از همه جا می گذرم .

 

                       به کجا می روم آخر ؛ بی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                       به کجا می روی آخر؛ بی من ؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                   ای بی عشق................

  
نویسنده : amir ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦

سال نو مبارک

سلام مهربون ؛ خوبی ؟

آره با تو هستم ؛ تو دوست مهربان که داری مطلب منو می خونی

تو دوست مهربانم که با نظرهای جالبت ذوق و شوق نوشتن را درمن بوجود آوردی .

خواستم پيشاپيش فرا رسيدن نوروز ؛ عيد ملی ايرانيان و يادگار فراموش

نشدنی و بياد ماندنی اجداد سر فراز و پر افتخارمان که با شکوفه های

دل انگيز بهاری شروع می شود را به تو تبريک بگم و توفيقات روز افزون

را برايت ارزومند باشم ..

می دونی بزار اينجوری بگم و اينجوری شروع کنم :

يا مقلب القلوب و الابصار

               يا مدبر اليل و النهار

             يا محول الحول و الا حوال

          حول حالنا الی احسن الحال

 

چيزی به آخر سال و سال تحويل نمونده و اين آخرين مطلب من در سال ۸۵

ميباشد که فکر کردم بهترين مطلب در اين موقعه آرزوی سلامتی و سال پر

برکت و خوشی رو برای دوستانم آرزو کنم و اميدوارم بعد از تعطيلات بتونم

بازم از اين طريق در کنار دوستان خوبم باشم من تک تک از همه شماها

ممنونم در موقعه سال تحويل

منو از دعا خيرتون بی نصيب نکنيد .......بازم برای شماها و خانوده محترمتون

سال خوب و بهار دل انگيزی رو از خداوند خواستارم .................

تبريکات صميمانه و خالصانه من را پذيرا باشيد ....

تا بعد از تعطيلات عيد همگی رو بخدا می سپارم ... عيدتون مبارک ......

   هوا بازم بهاره ... بيراهه اوج راهه ...کجايی مهربونم ... تويی تنها بهونم ....

  
نویسنده : amir ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥

ياداشتهای پراکنده ( ۲ )

سلام به همه دوستان مهربان

اینم یاداشتهای پراکنده شماره ۲

لطفا بخوانید و نظر بدین که کدوم یاداشت به نظر شما بهتره ..

قبلا تشکر بابت نظرهای زیبایی که می گذارید ...

شیدای آن شاعرم

که چون شانه به نظم کشد گیسوی تو را

هر کجا باشم به رویایت رنگ کهربایی می زنم

ای که مهرت کیمیاست در کهربای دلم

                                                قلب بگشای

........................................

در خرابه تنم

چون گنج نهادی شوق نوشتن را

پس ای یار قلم فدایت باد

که هر چه نگاشتم از صله این گنج بود

......................................

آنروزها می توانستم تا ده بشمارم

اکنون نمی دانم تا کجا

آنروزها تا سر کوچه را بلد بودم !

اکنون نمی دانم تا کجا

آنروزها تا سر حد جان دوستت داشتم

اکنون نمی دانم تا کجا

......................................

غروب کنار دیوار باغ

عاشقی به فرو رفتن کبوتری در افق می گفت :

اشرف مخلوقات تویی

که صدای بالهایت ترانه رهایی و عافیت است .

....................................

تهران را نیمه شب از دور دیده ای ؟

همه اندوه من است .

مرا نیمه شب از دور دیده ای ؟

همه اندوه توام .

.................................

می روم و پشت خواهم کرد به تمامی تپشهای این دقایق

دل خواهم کند

گریه خواهم کرد

بی تو خواهم زیست

آرام تر که شدم ؛ بی تو خواهم مرد .

.................................

دنیا را پیموده ام ؛ تنها فانوسی هدیه آورده ام

تا شهرهای خاموش قلبگاهت را فروغ بخشم

روزها را سیاه کردم

هفته ها را به سر کردم

تا سالها را به آرزوهایم فروخته ام

و ارزوهایم را به سالهایم دوخته ام

پس مرا فراموش مکن .

            آسمان را هوسه بوسه زدن بر خاک است

                                                    باران بهانست ....

  
نویسنده : amir ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥

يا حسين

نوح سرايان ؛؛؛هيهات من الذله ؛؛؛ اش به آواز می گويند : دست خدا

عاشق ترينش بود ....

اين حسين کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه می کنند ؛

و تمام رودخانه ها او را روزه دارند ؟

حسين سرخترين نامی است که در تاريخ سرسبز مانده است .

ای حسين ! نام تو پرواز را به ياد پرندگان می آورد و عشق تو ؛

آغاز شدنی است که خنجر آنجام آن است .

ای حسين ! عطشانی تو چه کرده است که تمام آب های روزه دار

را به ياد تو می نوشيم و قاتلانت لايق لعنت می شوند ؟

ای حسين ! کدام آتش را به نظاره بايستم که ته کشيدن سرخ

خيمه های عصر عاشورا يت را تداعی نکند ؟

ای حسين ! کدام عصر را تماشا شوم که غربت عصر عاشورا را

در خود نپرورانده باشد ؟

ای حسين ! تو کيستی که دشت کربلا ؛ جنگلی از نيزه

و شمشيری است که تو را پاره پاره عاشقند ؟

ای حسين ! از کدام جام نوشيدی که شادابی ات ؛ مستی تمام

شمشير ها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايی قامت بسته ای ؟

ای حسين ! کدام اسب سفيدی است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟

ای حسين ! کدام بيابان است که پريشانی و پراکندگی کودکانت را

دل به زاری نسپرده باشد ؟

ای حسين ! پيش از اين ؛ محراب پدر ؛ قلتگاه شده بود ؛ و اکنون

قلتگاه پسر ؛ محراب !

ای حسين ! اگر ماندن آدمی را به واماندگی بکشاند ؛ چاره يی

نمی ماند مگر ( رفتن ) .

ای حسين ! اگر حرفی برای گفتن باشد حتما بايد گفت :

با بی صدايی درد ؛ و يا با فرياد خون ! آن هم نه يکبار بلکه

هفتاد و دو بار ...............يا حسين ................................

  
نویسنده : amir ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

ياداشت های پراکنده

سلام به دوستان مهربان ...

مطلب اينبار من ؛ ياداشتهای پراکنده است که امکان دارد به هم ربطی نداشته باشد ..

لطفا بخوانيد و نظر بدهيد که از کدوم ياداشت بيشتر خوشتان آمده .....

شروع..

هر چند در چيستان چينود در عبور از طردگاه آدمی

پيوندمان را خواهيم يافت

اما با آخرين خيالهايم ؛ تمام روياهای تو را پاسخی خواهم بود

آری پاسخی خواهم بود .

...........................................................

در اين عزلت صدای تو صدای آشنايی بود

به تو گفتم :

بيا تا من ؛ بهارم شو ؛ بهاريم کن

دلت لرزيد ؛ جوابم داد :

تو پاييز باش و خوابم کن .

..........................................................

زندگی پر از پروازهائيست که رهايی نيستند

سرم پر از خيالاتيست که انديشه نيستند

گلويم پر از زمزمه هائيست که آواز نيستند

شهر پر از آدمهائيست که ......................

..........................................................

کاروانسرا ؛ کاشانه نيست

بايد برويم

تا در خانه خويش خاک شويم

اول ؛ کاسه ای آب ؛ راه را بدرقه کرد

آخر ؛ يک خروار خاک .

........................................................

شعر ؛‌

اندوه گذشته است و

                             اميد آينده

و اينک بيا برای بودن

                            با انديشه ها

                                             کاشانه ای بر افرازيم

پيش از اينکه برای شب

                           با شعر و شعار

مشعلی بيفروزيم .

..................................................

حرف دارم

حرف دارم ؛‌

اگر رنگين کمان ؛ حرف آسمان است

اگر بنفشه ؛ حرف خاک است

تو هم حرف منی .

................................................

پرم از حيرتها ؛ عبرتها ؛ هجرتها

و در آخرين فرصت برق می زند به چشمانم

و قصرم آکنده از نيمه شب

به ديار دور نور در سفرم

و قصرم انباشته از سکوت

به شهر آواز و صدا در سفرم .

و شرح حالم اکنون اين است :

برق می زندم عقل

                          آتش می زندم عشق

                                                        خاک می کندم هستی .

...............................................

آخر ...

در آن سراب ها و شراب ها

در اين سازها و سوزها ؛ نازها و نيازها

اثری از تو می بينم

دريغ که تنها اثرت آن عشق بود

آنهم که شبی بر ورقی واگذار کردی و رفتی .

عشق و عاشق و معشوق

يکی می شوند ؛ زيرا يکی بوده و يکی هستند


  
نویسنده : amir ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

قديم ؛ قديما

سلام به همه دوستان مهربانم ..

آيا شده پای صحبت و يا خاطرات مادر بزرگها و پدر بزرگها و يا پدر و مادر

خود بنشينيد و گوش کنيد ؟

چه صفا و صميميتی در گذشته بوده

با آن امکانات کم چقدر زندگی را آسون می گرفتند ؛ حتی در يک خانه

چند خانواده با هم زندگی می کردند .

شبها دور هم جمع می شدند می گفتند و می خنديدند .

اون شبهای زمستون ؛ زير کرسی و قل قل سماور و خوردن چای و شکستن آجيل و شنيدن قصه های ننه جون .

چقدر با هم مهربون بودند و ميشه گفت هرشب يا هفته ای دو يا سه بار خونه يکی

از فاميلها جمع می شدند و کپی و خوردن شامی اونم تو اون سفره های

رنگا رنگ ...ديگه مثل امروزيها سوسيس و کالباس معنی نداشت .

از فاميل و دوستان غافل نبودند و هر کمکی از دستشون بر می آمد انجام

می دادند . چی بگم فقط بگم که کاش من هم در ان دوران زندگی می کردم .

نصرت رحمانی می گه :

قديم ؛ نديما

بادبادک ....فرفره

تيل به تيل ....قرقره

تير کمون ....چراغا

غروبا .... کلاغا

سفره چرب ....رو قالی

شرشر تند بارون ....تو ناودون

قايم موشک ....تو کرسی

قل قل آب قليون ....قصه و چرت ننه جون

بيا ؛ بيا با هم حرف بزنيم ؛‌ گفتنی و شنيدنی

         حرفايی که قشنگ باشه ؛ نه مثل حرف دشمنی

 

  
نویسنده : amir ; ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥

چه وقت می آيی ؟

سلام به همه دوستان مهربون ...

بدون مقدمه بريم به مطلب اينبار من که کمی هم با تاخير نوشته شد ...

در غروب آخرين مهربانيهای تو

و در غروب روحانی دستان تو

آيينه های عزادار به خوش باوری کوکی افکار من پوزخند زدند

و مرا مهمان تبصره های آبی فردا نمودند

کاش لحظه ای که باز می گشتی نيمه ربوده شده مرا به همراه می آوردی

کاش از قافيه ها برايم ؛ تکه ای کم ؛ عاريه می آوردی

کاش تا تقسيم دوست داشتنهای فردا ؛ مرا به روياهای دست نخورده می سپردی

و کاش تا نفس آيينه ای ديگر مهمان افسانه های تردم می گشتی

تو چه وقت می آيی ؟

و چه وقت خواهی گفت : بازگشتم ! اما کوله بارم خاليست

هيچ نيست اگر ؛ عابدی اينجا نيست

آسمان می غرد ؛ باران می بارد

ذهن من ؛ تنگ ماهی خاليست ؛ روزگار بيماريست

نيمه شب می گريم کوله ام پر غصه چشمانم خسته

روزگاريست روزگارم ابريست

حرف آخر در باد ؛ غصه ای با فرياد

و من هنوز می گويم عشق بی فرجاميست

تو چرا می ايستی ؟ باز هم می ترسی ؟

باز هم می گريی ؟ باز هم می پرسی ؟

يا که خواهی شايد زودتر بار آئی ؟تا بدانی زودتر

اين همان روزگار نيست ؛

اين همان فردا نيست

چشم من می گويد رويا ؛ پاييز ؛ باران ؛ تنگ ماهی ؛ دريا

زندگی تو خاليست ..............

       نمی دانم کسوف کرده ای يا خسوف

       فقط می دانم ؛ حال از ظلمت تاريکترم

  
نویسنده : amir ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

← صفحه بعد