چه وقت می آيی ؟

سلام به همه دوستان مهربون ...

بدون مقدمه بريم به مطلب اينبار من که کمی هم با تاخير نوشته شد ...

در غروب آخرين مهربانيهای تو

و در غروب روحانی دستان تو

آيينه های عزادار به خوش باوری کوکی افکار من پوزخند زدند

و مرا مهمان تبصره های آبی فردا نمودند

کاش لحظه ای که باز می گشتی نيمه ربوده شده مرا به همراه می آوردی

کاش از قافيه ها برايم ؛ تکه ای کم ؛ عاريه می آوردی

کاش تا تقسيم دوست داشتنهای فردا ؛ مرا به روياهای دست نخورده می سپردی

و کاش تا نفس آيينه ای ديگر مهمان افسانه های تردم می گشتی

تو چه وقت می آيی ؟

و چه وقت خواهی گفت : بازگشتم ! اما کوله بارم خاليست

هيچ نيست اگر ؛ عابدی اينجا نيست

آسمان می غرد ؛ باران می بارد

ذهن من ؛ تنگ ماهی خاليست ؛ روزگار بيماريست

نيمه شب می گريم کوله ام پر غصه چشمانم خسته

روزگاريست روزگارم ابريست

حرف آخر در باد ؛ غصه ای با فرياد

و من هنوز می گويم عشق بی فرجاميست

تو چرا می ايستی ؟ باز هم می ترسی ؟

باز هم می گريی ؟ باز هم می پرسی ؟

يا که خواهی شايد زودتر بار آئی ؟تا بدانی زودتر

اين همان روزگار نيست ؛

اين همان فردا نيست

چشم من می گويد رويا ؛ پاييز ؛ باران ؛ تنگ ماهی ؛ دريا

زندگی تو خاليست ..............

       نمی دانم کسوف کرده ای يا خسوف

       فقط می دانم ؛ حال از ظلمت تاريکترم

/ 0 نظر / 7 بازدید